2008 ژوئيه 6
نام کاربری: کلمه عبور:

بازار تهران

خيابانها پر از ماشينهايی است که مثل قطار پشت سر هم صف کشيده اند و هر از گاهی چند قدم به جلو می روند. پياده روها پر از آدمهای پير و جوان، زن و مردی هستند که به سختی و با تنه زدن به هم از کنار يکديگر عبور می کنند.

کنار ويترين رنگارنگ مغازه ها جمعيت زيادی جمع شده و اجناس درون ويترين ها به سختی ديده می شود. مغازه ها مدام از انبوه جمعيت پر و خالی می شود، مشتريها پشت سر هم از فروشنده ها قيمت اجناس مختلف را سوال می کنند، شايد هر يک به دنبال کالايی می گردند تا با بودجه آنان سازگار باشد.

بيرون درمغازه ها قيافه های شاد بعضی از بچه ها با بسته ای در دست و لبخندی بر لب جلب توجه می کند، اما چهره غمگين و دلخور و لبهای آويزان برخی ديگر که هنوز موفق به راضی کردن پدر و مادر برای خريد کالای مورد نظر نشده اند آدم را متاثر می کند.

اين تصوير، شايد تصوير تمام خيابانهای ايران در ماه پايانی سال باشد. امسال هم مانند سالهای پيش، جمعيت زيادی برای خريد «لباس عيد» در خيابانها ديده می شوند.

بازار: «ازدحامی که سودآور نيست»

بازار بزرگ تهران حسابی شلوغ است، هر از گاهی از ميان سرهايی که مقابل هر مغازه به نظاره ايستاده اند، می توان نگاهی به اجناس مغازه ها انداخت.

فروشنده ها عصبی و کلافه اند، با بی حوصلگی جواب مشتريها را می دهند يکی از فروشنده ها که خستگی در چشمانش موج می زند در مورد شلوغی بازار می گويد: «امسال فقط الکی شلوغ است، اما کسی چيزی نمی خرد، فقط دارند راه می روند. بی خود يک چيز را برمی دارند. قيمتش را می پرسند. زير و رويش می کنند و بعد جنس بعدی را بر می دارند. هزار بار اين کار را تکرار می کنند. آخرش هم بدون آنکه چيزی بخرند از مغازه دور می شوند. خوب، اين کار آدم را خسته و کلافه می کند.»

فروشنده ديگری که در مغازه کناری کار می کند و اسمش رضا است انگار درد دلش تازه شده، می گويد: «اين شلوغی بی خود چه فايده! اوضاع از سال ها پيش خيلی بدتر شده، حداقل پارسال هرکسی جورابی ، روسری، بالاخره چيز کوچکی می خريد. اما امسال فقط شلوغ است. اين شلوغی به ضرر ماهاست.»

او در مورد کسب و کار روزهای گذشته خود و همکاراش اين طور توضيح می دهد: «وظيفه ما شده مواظبت از جنسهای مغازه. روزی چند تا جنس گم می شود و ما چند نفر را در حالی که کالا هايی را قايم کرده اند می گيريم. کسانی هم که واقعا می خواهند خريد کنند با اين شلوغی از خريد صرف نظر می کنند.»

خريد شب عيد

در يکی از راهروهای بازار، زن جوانی که با دست راست دست بچه پنج يا شش ساله اش را گرفته و با دست چپ لباسهای بچه گانه را زير و رو می کند در مورد وضع زندگی اش می گويد: «خودم و شوهرم هر دو معلم دبستانيم. ماهی ۳۰۰ هزارتومان اجاره می دهيم. گرانی و حوادث پيشبينی نشده هم فشار را بيشتر می کند.»

نگاهی به پسرش، علی رضا، می اندازند و می گويد: «مثلا سزارين علی رضا، اتفاقی بود که ناگهانی پيش آمد و مخارجش را پيشبينی نکرده بوديم. قرار بود طبيعی به دنيا بيايد اما بس که سر کلاس سر پا ايستادم، دکترها ماه آخر گفتند که بايد سريع سزارين بشوم و پول پيش ماشينی که شبها شوهرم با آن در آژانس کار می کند و مهمتر از همه پول پيش خانه که امسال صاحب خانه زيادش کرده را بدهکار شديم و حالا بايد قسط بدهيم.»

لباس را در دستش زيرورو می کند و ادامه می دهد: «برای خريد عيد هفتاد هزارت ومان کنار گذاشتيم. قرار شده برای علی رضا همه چيز بخريم. برای خودم و شوهرم هم امسال چيزی نمی خريم. انشاالله باشد برای سال بعد.»

وليعصر: بالا و پايين يک خيابان

خيابان وليعصر حوالی ميدان وليعصر، آنقدر شلوغ است که بايد به سختی راهت را از ميان جمعيت باز کنی. پسر بچه ۱۲ ساله ای با عصبانيت در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده از در مغازه بيرون می آيد. پدر سعی دارد با تمام توان بچه را راضی کند اما پسر دنبال شلوار جين مد روز می گردد.

پدر با ناراحتی در مورد خريد عيد می گويد: «آخر شما بگوييد با حقوقی که به کارمند قراردادی مثل من می دهند، می شود خريد شب عيد کرد؟ چند ماه است که من و همسرم از اين خرج و آن خرج زده ايم ، با پولی که جمع کرديم تنها توانسته ايم پول خريد ميوه، شيرينی و آجيل شب عيد را در بياوريم و حالا هم می خواهيم با باقيمانده اش يک چيزهايی برای دختر و پسرم بخريم.»

نگاهی به پسرش که با ناراحتی به ويترين مغازه خيره شده می کند و با لبخند بی رنگی می گويد: «بچه است؛ دوست دارد مثل بقيه هم سن و سالهايش لباس خوب و مارک دار بپوشد اما بالاخره راضی می شود.»

آن طرفتر، پيرمرد سالخورده ای که راهش را به سختی از ميان عابران باز می کند، خودش را به مغازه خشکشويی می رساند و به مغازه دار می گويد: «حسن آقا! قربان دستت، کت شلوار ما را برای سه شنبه حاضر کن. ما که با حقوق باز نشستگی وسعمان به خريد عيد نمی رسد. اما اين طوری که می شود نو نوار بشويم.»

خريد شب عيد

کمی بالاتر در ميان همين هياهو، يکی از مغازه دارهای خيابان ونک در مورد جمعيت و ميزان خريد پوشاک مردم می گويد: «شلوغی خيلی از مغازه ها و خيابانها کاذب است ، خريد مردم بد نيست. اما مثل سالهای پيش نيست. نيروی انتظامی هم اعلام کرده امنيت مغازه ها را تا ساعت يک بعد از نيمه شب تامين می کند اما باز نگه داشتن مغازه تقريبا بی نتيجه است چون از يک ساعتی به بعد، مردم خسته می شوند و ديگر قدرت انتخاب ندارند.»

در يکی از مغازه ها، چند دختر جوان مشغول صحبت هستند. از اطاق پرو دختری هم سن و سال بقيه در حالی که روی دستش پر از شلوارهای رنگارنگ است بيرون می آيد. يکی از شلوارها را به دوستانش نشان می دهد و می گويد: «اين خوب است اما قيمتش خيلی بالاست، تخفيف هم نمی دهد.»

مهتاب، ۲۴ ساله است و با دوستاش برای خريد آمده. او در مورد مبلغی که امسال برای خريد اختصاص داده می گويد: «امسال ۲۵۰ تومان برای خريد تمام لباس عيدم اختصاص دادم . می شه همه چيز خريد، فکر کنم کافی باشد.»

فرشته: صورت حساب يک ميليونی

در خيابان فرشته، از توده فشرده جمعيت در پياده رو خبری نيست. اما اگرچه پياده روها خلوت هستند، ويترين مغازه ها پر از اجناس لوکس، زيبا و مارک دار است؛ کالاهايی که برای خواندن تعداد صفرهای روی برچسب قيمت بايد با خودت حسابی کلجار بروی.

روی برچسب قيمت کفش صندل سفيد و ساده ای که کنار ويترين جا خوش کرده، نوشته است: ۳۰هزار تومان؛ نه! اشتباه خوانده ای: ۳۰۰ هزار تومان.

خريد شب عيد

کالا های مغازه، ايتاليايی است. دختر و پسر ۱۹ يا ۲۰ ساله ای با بسته هايی از مغازه بيرون می آيند. دختر خوش رو و سر حالی که پريسا نام دارد، راجع به خريد امسال عيد می گويد: «خريدم را تازه امروز شروع کرده ام.»

بسته کيف و کفش را تا نزديک صورتش بالا می آورد و ادامه می دهد: «اين که شده ۴۵۰، بقيه اش را نمی دانم!»

پسر جوان می خندد و دنبال حرف خواهرش را می گيرد که: «بابا، امسال نفری ۸۰۰ يا ۹۰۰ افتاده، هنوز شلوار و پيراهن نخريديم.»

دختر و پسر جوان، دوباره راه می افتند تا جستجويشان برای پر کردن اين صورت حساب ميليون تومانی را در بوتيک های شيک خيابان فرشته ادامه دهند.

فاصله اين پاساژهای گرانقيمت تا بازار آکنده از مردمی که دست خالی از خريد باز می گردند، چندان نيست. مسيرش را يکسره و «دربست»، می توان با کرايه ای پنج هزار تومانی طی کرد. اين، احتمالا ارزانترين کرايه ای است که شما را از بازار پرازدحامی در خاورميانه، به خيابانی پر زرق و برق در يک شهر «شبه اروپايی» می رساند.

عکسها از مديا مصور و مهران افشار نادری

20/03/2007