تیتر فقط یک کافه نیست. یک محیط فرهنگی است.
خودتان قضاوت کنید کدام دانشگاه در تهران چنین برنامههای پر و پیمانی دارد؟ کدام دانشکده را سراغ دارید که بتوانید هم زمان از حضور آیدین آغداشلو سرخوش باشید هم از نشستن پای صحبت عمران صلاحی، هم علی دهباشی برنامه برگزار کند هم محمد آقازاده ؟
کدام صندلی ست که هم فرهاد آييش روی آن نشسته باشد و سید علی صالحی، هم حسن نمکدوست تهرانی و اسدالله امرایی؟
این ها، بزرگانی هستند که تنها در مدت یک سال در مناسبتهای مختلف در کافه تیتر شرکت کردهاند.
کافه تیتر برای ما یک کلاس درس است که دانشجویانش با علاقه فراوان در آن حضور پیدا میکردند. برنامهی درسی هم انگار، روزانه توسط وبلاگ کافه تیتر اعلام می شد.
این کافه یکی از کم شمار پاتوق هایی در تهران بود، که هم می توانستيد روزی پای صحبت محسن نامجو بشینید و هم حرفهای مسعود دهنمکی را گوش کنید. به راستی کافه تیتر، به نظر من، مشق مداراست. ما در کافه تیتر یاد میگیرم که همانگونه که با علاقه پای صحبت محسن نامجو مینشینیم اجازه دهیم مسعود دهنمکی هم حرف بزند. و این یعنی مدارا. آیا دموکراسی چیزی بیشتر از این است؟
کافه تیتر پاتوق بغضهای ما بود. به شخصه، خیلی از روزهای خاکستریام را در این کافه گذراندم. روی آن صندلی لهستانی کنج کافه نشسته بودم و ترانه سنگ صبور محسن چاووشی در گوشم بود.
کافه تیتر، از جنس تنهایی و خلوت ماست.بوی قهوه تلخ، صندلی لهستانی و گاهی هم البته دوستی آن طرف میز، برای مرهم بغض قدیمی نشکسته ما کافی بود.
در این صندلی های لهستانی چه جادویی بود که خستهگی یک روز مان در پشت همین میزهای بلوط از تن به در میآید؟
تیترنشینها هر روز به آن سر میزدند و اگر نمی آمدند حتمن برایشان اتفاقی افتاده بود. آیا کافه تیتر به خاطره جمعی نسل ما تبدیل خواهد شد؟ و از آن فقط خاطرهای دور باقی خواهد ماند؟
من دلم هنوز به یک معجزه که از راه برسد می لرزد.