2009 ژوئيه 4
نام کاربری: کلمه عبور:
۲۹ اسفند ۱۳۸۶، تهران، ترافیک. کلاف در هم تنیده خیابان ها. مامور راهنمایی و رانندگی كه با راننده دو اتومبیلی که چند دقیقه پیش از آن، با هم تصادف کرده اند، صحبت می کند. صدای بوق ممتد و صف مسافرانی که منتظر تاکسی هستند و در این میان، صدای یک آواز: «ارباب خودم سرتو بالا کن، ارباب خودم منو نیگا کن، ارباب خودم بزبز قندی، ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟»

به بخشی از صدای آواز خواندن و گفتگو با حاجی فیروز ها گوش دهید.

پل رومی ساعت ۱۶ بعداز ظهر – محمد و فردین

عکس:‌ آرش عاشوری نیا

دور و برشان چند کودک ۷-۸ ساله که فال و اسفند در دست دارند، می چرخند. گرمای هوا و تعرق، بخشي از سیاهی صورتشان را پاک کرده، کلاه بوقی رنگارنگی بر سر دارند. اين دو برادر، محمد و فردین، ساکن میدان راه آهن هستند. محمد هنگام ایستادن اتومبیل ها در پشت چراغ قرمز، با تمبکی زیر بغل، می نوازد و می خواند و برادرش می رقصد و پول جمع می کند.

هر دو به خاطر سنت و شگونی که مي گويند حاجی فیروز شدن دارد، این کار را انجام می دهند. محمد می گوید: «هم به خاطر این که این کار یه سنته و هم به خاطر درآمدی که داره، حاجی فیروز شدیم. به هر حال شب عیده و زندگی خرج داره.» هر دویشان می خندند.

از ۳-۴ روز قبل از عید، لباس حاجی فیروز را به تن می کنند و در خیابان ها و چهار راه ها می چرخند. فردین از گفتن درآمدشان، طفره می رود ولی بعد چند لحظه می گوید: «هر چی بدهند راضی هستیم، ولی درآمدش بد نیست. روزی ۲۰ تا ۲۵ هزار تومان در می آریم.»


گزارش تصویری آرش عاشوری نیا را از حضور حاجی فیروز ها در روز آخر سال ببینید.

حاجی فیروز دیگری از آن سوی دیگر چهار راه، به سمت آنها می آید. به یکدیگر نگاه می کنند. وقتی راجع دعوا و نزاع صحبت به میان می آید، می خندند: «نه، دعوا کدومه؟ به هر حال حاجی فیروزا هم با هم یه جوری کنار می آن.»

مردی سرش را از شیشه پراید بیرون می آورد، داد می زند: «حاجی فیروز بزن..» پسر با دسته ای فال، دخترک با قوطی حلبی ای که دود اسپند از آن بر می خیزد و حاجی فیروز ها با صدای تمبک و رقص به سمت او حرکت می کنند. 

كامرانيه -  مرد ۴۵ ساله ساعت ۱۶.۴۵ بعد از ظهر
عکس:‌ آرش عاشوری نیا

به قول خودش ۳۰ سال سابقه نوازندگی و خوانندگی دارد: « قبل انقلاب آکاردئون و ارگ می زدم و جاهای مختلف می خوندم ولی بعد از انقلاب، پیر و خونه نشین شدم. فقط گاه گداری در مجلسی چیزی و یا تو خیابون می زنم و می خونم.»

عینک آفتابی، کلاه سفید با گل های قرمز. میانسال و ۴۵ ساله. در آمدش اندکی با سایر حاجی فیروزها تفاوت دارد. عقیده اش این است که اگر روز، روز او باشد و «مردم مشتی و با معرفت هم باشند»، روزی ۵۰- ۶۰ هزار تومان در می آورد.

میان حرف هایش به دو پسرش اشاره می کند که به علت نامعلومی آنها را از دست داده است و از زندگی خصوصی حاجی فیروزی با کلاه سفید و گلهای رنگی می گوید: «حاجی فیروز هم مثل بقیه، شب سال تحویل، سفره هفت سین و عید داره. شب عید برای زن و بچه ام می خونم، می زنم و می رقصم. به هر حال به عشق اونها پیر شدم.»

چراغ قرمز. شمارش معکوس ثانیه شمار. حرکت انگشتان بر روی تمبک و «ارباب خودم سلام علیکم، ارباب خودم سر تو بالا کن،...»

میدان قدس (تجریش) - عزیز- ۱۸.۳۰ بعدازظهر
عکس: آرش عاشوری نیا

از حاجی فیروز بودن ناراحت است. به اجبار، این چند روزه صورتش را سیاه کرده و در خیابان ها می رقصد. عزیز ۲۴ سال دارد. کلاه استوانه ای شکل قهوه ای رنگی بر سر گذاشته است. از کارش ناراضی است و می گوید: «من تو کارخونه کار می کردم، الان چند وقتی اومدم بیرون، زن و بچه هم دارم. زورم به خرجی و اجاره خونه نمیرسه. الان هم که این کار رو دارم می کنم، مجبورم و گرنه اصلا دوست ندارم حاجی فیروز باشم.»

عزیز به همراه پیرمردی مسن و زنی که بچه ای به دوش دارد، منتظر قرمز شدن چراغ اند. پیرمرد با موهای سپید و لباس های معمولی تمپو را زیر بغل زده و می نوزاد. شعرهای حاجی فیروز را می خوانند. از کنار پنجره اتومبیل ها رد می شوند. به مانند بقیه حاجی فیروز ها از ۳-۴ روز مانده به عید در خیابان ها می چرخند و می خوانند. به گفته خودش نفری ۱۰ هزار تومان در هر شب نصیب شان می شود.

صدای بوق با صدای تمپوی شعر حاجی فیروز در هم می پیچد.

شریعتی- ابتدای بلوار میرداماد- ساعت ۱۹.۱۵ بعد از ظهر
عکس:‌ آرش عاشوری نیا

لباس یک دست قرمز. پسرک همراه حاجی فیروز مدام این طرف و آن طرف می رود. او با صدایی شبیه فریاد، ترانه ها را با حاجی فیروز همراهی می کند. حاجی فیروز خودش را معرفی نمی کند و ترجیح می دهد به نام «عمو نوروز شناخته شود.»

در روز های عادی سال او و پسرک که برادرش است، نوازنده های دوره گرد هستند: «با برادرم در جاهای مختلف می چرخیم و ساز می زنیم و می رقصیم. نزدیک عید هم که میشه، می ریم لباس می خریم و صورتمون رو سیاه می کنیم، می شیم حاجی فیروز»

او و بقیه حاجی فیروز ها از برخورد مردم خوشحال و راضی اند و شاید به قول «عمو نوروز»، پول تنها بهانه ای است برای آن ها : «اینکه مردم شاد بشوند و بخندند، برای من ارزشش خیلی بیشتر از پوله، چون وقتی می بینیم می خندند خودم حال می کنم»

20/03/2008