2009 ژوئيه 4
نام کاربری: کلمه عبور:

علی توسل

اگر توی خیابان «ولیعصر» تهران مشغول رانندگی بودید و یکباره متوجه شدید مرد میانسالی سوار بر «اسکیت بورد» در مقابلتان سبز شد بدانید او «علی آقا» ست، کمی که بیشتر دقت کنید حتما «آلبرت سنجاب» را هم می بینید که سخت به او چسبیده است.

«علی توسل» که به قول خودش اگر ۳۳ سال را از عمرش کم کنید الان ۲۰ سالی بیشتر ندارد، مردی است که به جای استفاده از وسیله نقلیه عمومی یا شخصی، همه مسیرها را با اسکیت می رود. از «تجریش» تا خیابان «مولوی» و «راه آهن» را با اسکیت می رود و بیشتر مواقع بار یا بسته ای را به مقصد می رساند. می گوید: «توی ایران هیچ کس نمی تواند مثل من اسکیت را حرفه ای انجام دهد.»

علی آقا اهل خطر است و کارهای زیادی با اسکیتش انجام داده است. می تواند با اسکیت از روی میله های پله رد شود و حتی روی لبه ی پشت بام ۲۵ طبقه ای «برج ساعی» دور زده است. چند باری جاده ی تهران- قم را هم طی کرده و حتی سال ۶۳ با اسکیت تا «شیراز» رفته و ۳ روزی هم در راه بوده است.

علی دوران کودکی اش را در «شیراز» دستفروشی می کرده که سال ۴۸ تصمیم می گیرد به «تهران» بیاید و کارش را در تهران ادامه بدهد. در همان سال هم به اسکیت سواری علاقمند می شود و از آن به بعد مسیر زندگیش را روی اسکیت بوردش جلو می برد.

 اسکیت بورد سوار

اتفاق برای علی در «پارک ملت» افتاد؛ آن موقع ها یک نوجوان ۱۴ ساله بود و روزهایش را در پارک می گذراند، روزی مجذوب فردی خارجی می شود که سوار بر اسکیت بورد در پارک بالا و پایین می رود: «وقتی متوجه شد چقدر از کارش خوشم آمده، اسکیت سواری را یادم داد.» علی بعد از آن روز پول هایش را جمع می کند و یک اسکیت بورد می خرد: «۳۹۰ تا تک تومان برایش پول دادم.»

سال ها از آن روز گذشته ولی علی آقا و اسکیت بوردش همچنان رو به روی پارک ملت در خانه ی زیر پله ای یکی از ساختمان های خیابان ولیعصر زندگی می کنند. زندگی کوچک و شلوغ پلوغ یک مرد مجرد را دارد، خودش می گوید: «این اتاق مجردی خودم را با هیچ برجی عوض نمی کنم.» دیوارهای اتاقش پر است از عکس های خودش و اسکیت بوردش از گذشته و می توانید کم شدن تدریجی موهای علی آقا را در همین عکس ها ببینید.

نصف فضای کوچک اتاقش را «تلویزیون» و «دی وی دی پلیر» پر کرده است و بیشتر از ۷۰ تا دی وی دی و سی دی مختلف دارد. از آن جا که زیر پله آنتن تلویزیون نمی گیرد، مجبور است برای دیدن سریال های تلویزیونی صبر کند تا سی دی آن به بازار بیاید و آن ها را بخرد، تازه به «مرد هزارچهره» رسیده است: «تمام سریال های مهران مدیری را کامل دارم، خیلی ازش خوشم می آید».

علی آقا ازدواج نکرده و فعلاً با «آلبرت» زندگی می کند، سنجابی که از وقتی اندازه ی دو بند انگشت بوده بزرگش کرده است: «خیلی کوچک بود نمی دانستم زنده می ماند یا نه، با قطره چکان بهش شیر می دادم.» آلبرت هم علی آقا را خیلی دوست دارد و حتی وقتی از صاحبش جدا می شود، سراسیمه به دنبال علی آقا می گردد تا زودتر دوباره او را روی شانه اش بگذارد. آلبرت هم مثل علی آقا کمی خجالتی و کم رو است. علی آقا از جواب دادن به این که چرا تا به حال ازدواج نکرده طفره می رود ولی دوست دارد همسری که انتخاب می کند اهل خطر باشد: «زن من باید حتماً اسکیت را حرفه ای بلد باشد.»

یک روز در میان، صبح ها به حمام عمومی در خیابان ولیعصر می رود، صاحب حمام سال هاست او را می شناسد و او را مرد بسیار خوبی می داند، کار علی برای او هم جالب است: «خب اینجوریه دیگه، حتماً از ماشین خوشش نمی آد.»

 علی آقا و موتورش

علی آقا به غیر از اسکیت، دو موتور خیلی کوچک دیگر هم دارد؛ یک موتور کوچک شماره یک که به سختی پیدایش کرده و می گوید: «لنگه اش در این جا پیدا نمی شود.» و موتور کوچک تر دیگری که فعلاً در تعمیرگاه به سر می برد و کوچک تر از موتور شماره یک است. موتورهایش تنها یک لیتر بنزین مصرف دارند و آن هم با یک شیشه ی کوچک نوشابه حل می شود. شاید علی آقا تنها تهرانی ای باشد که با مشکل ترافیک رو به رو نیست و هیچ شکایتی از سهمیه بندی شدن بنزین ندارد. هر وقت هم به ترافیک سنگین بر می خورد موتورش را بغل می کند و از خیابان رد می شود.

فقط کمی از آسفالت خیابان ها شکایت دارد و آسفالت اتوبان ها را مناسب تر می داند: «آخر به این آسفالت نگاه کنید، ببینید چقدر کنده شده و اصلاً صاف نیست.»

 البته علی گواهینامه رانندگی اش را سال ۶۸ گرفته و سال ها پیش یک «رنو» داشته که از ارثیه ی پدری اش به او رسیده بود ولی بعدها به خاطر قرض آن را می فروشد. در رانندگی هم اهل خطر و سرعت است ولی چندان به داشتن ماشین علاقه مند نیست: «حتی آن موقع هم که ماشین داشتم، همیشه اسکیت همراهم بود. ماشین را پارک می کردم و به اسکیت سواری می رفتم.»

آن دور و برها همه او را می شناسند، نگهبان یکی از ساختمان های همان حوالی دیده است که گاهی مردی با موتور کوچکش پیدایش می شود ولی معتقد است: «شاید آدم نرمالی نباشد که با این موتور کوچک این طرف و آن طرف می رود.»

بیشتر همسایه هایش او را مردی مهربان، دوست داشتنی و جالب می دانند. صاحب رستوران «جمعه ها» ۳۰ سالی می شود که علی را می شناسد و اسکیت سواری او را بی نظیر می داند: «یک بار هم یک تلویزیون ۲۹ اینچ را روی دوش گرفته و از تجریش تا میدان راه آهن برده است.»

حدود ۱۰ سال پیش، یک دانشجوی کارگردانی فیلم مستندی از علی توسل با اسکیت بوردش ساخته است و اگر از علی آقا بخواهید آن را قرض می دهد تا ببینید.

شب ها از ساعت ۱۰ شب تا ۴ صبح را چای و شیرکاکائو می فروشد، گاه هم چای صلواتی می دهد. چندین بار هم آمده اند و بساطش را جمع کرده اند ولی هیچ گاه از آن دست نکشیده: «همیشه گفته ام، این شغل من است، سی سال است که چای می فروشم و به کارم هم ادامه می دهم.» می گوید به جبهه هم که رفته، فقط چای به دست رزمنده ها می داده است: «من نمی توانستم اسلحه دست بگیرم و کسی را بکشم؛ اصلاً اهل اسلحه و جنگ نیستم، فقط چای می دادم.»

24/09/2008