2009 ژوئيه 4
نام کاربری: کلمه عبور:

کفتربازی

 کبوتر به آدم دروغ نمی ‌گوید، «اسم کفتر را خراب کردند.» این ها را «بابک» می ‌گوید، مرد میانسال کرجی که باغ مصفایی دارد در جایی دنج از «صفاشهر» کرج، رو به ‌روی سوله‌ ای بزرگ به ۳۷۰ کبوترش نگاه می ‌کند،‌ با قد و بالای بلند و ریش سیاه و پیراهن مشکی، در پیشانی ‌اش ننوشته ‌اند که کفترباز است. می‌ گوید: «بیشتر کفترباز ها آدم‌ های درستی نیستند، اما بین ‌شان آدم حسابی هم هست، دکتر، مهندس؛ هر چه باشد حساب کبوتر از کفتر باز جداست.» کبوتر دروغ نمی ‌گوید و هر طور تربیتش کنی همان‌ طور جوابت را می ‌دهد. با این همه بنا بر خواست بابک، نه عکسش را می‌ گیریم و نه نام خانوادگی‌ اش را می‌ گوییم.

بابک به قول خودش یک «عشقباز» است که از کودکی پی کبوتر ها را گرفته و اگر پدرش، سر کفتر ها را نکنده بود و زبان بسته‌ ها را به باد فنا نمی ‌داد، او حالا کفترباز نبود. عشق به کبوتر ریشه دارد در جور پدر و حرف زورش اما همه ‌اش این نيست.

وقتی پرواز می ‌کنی جای من خالی

کفتر‌باز جماعت وقتی راه می ‌رود سر به هواست، حتی وقتی در اتاق نشسته ناخودآگاه سقف را دید می‌ زند، اوج گرفتن و به خال آسمان رفتن و رنگ سپیده پرنده را با آبی لاجورد دوختن، آن چیزی است که عاشقانه کبوتر را از خود بی‌خود می‌ کند.

برای این لحظه که کفترباز با کبوترش یکی می ‌شود کلی زحمت باید کشید، کار امروز و دیروز هم نیست، ماجرای دل به پرواز دادن آدم ‌ها و نفس به سینه کبوتر ها سپردن، شاید از همان اول ‌های تاریخ شروع شده، جایی که کسی دانه‌ ای در مشت داشته و کبوتر آمده به دانه‌ چینی، کبوتر ها در همه جای تاریخ هستند، وفاداری ‌شان یک طور آزادگی دارد، مثل طوقی دوره دبستان که به موش زیرک می‌ گوید بند پای همراهان را اول بگشاید، تا «مولانا» که گویا در دیار «قونیه»، ساعت‌ ها کبوتران را به یاد عزیز از دست داده‌اش «شمس» ‌نگاه می‌ کرد و بر پایشان نامه‌ ها می ‌بسته تا به دور ها بروند، صدای کبوتران در دیوان شمس هنوز شنیدنی است: «خانه دل باز کبوتر گرفت/ بقربقو بقربقو سر گرفت»

 بابک حوصله این حرف‌ ها را ندارد، می‌ گوید این کفتر مهر سفید است. کبوتری دستش گرفته که اگر تابستان نبود، حتماً می‌ گفتی یک گوله برف آمده. رهایش می‌کند، کبوتر دست می‌ زند و صدایش اوج می‌ گیرد، کاش من جای تو بودم و چشم‌ های بابک تا آخر آسمان می‌ دود.

کبوتر های بچه‌ محل

«خاورمیانه» زادگاه نژاد های معروف کبوتر است، از کبوتر نامه‌ بر مصری تا کاکل ‌دارهای لبنانی و کبوتر های دم‌ پهن سلجوقی گویا سلاطین سلاجغه نژادش را تکثیر کرده ‌اند برای نامه‌ رسانی. ایران هم از دیر وقت مهد کبوتران بوده، آن طور که ذکر برج ‌ها و کبوترخانه‌ ها در سیاحت‌‌ نامه‌ های دوره صفوی به چشم می‌ آید و شهر های اصفهان و قزوین و کاشان و از قاجاریه به بعد تهران و ری، پر بوده است از پشت‌ بام ‌های کبوتر نشین و کبوتر‌ بازان حرفه‌ای.
بابک می‌گوید: «تهرانی‌ بازها و قزوینی ‌ها دو گروه عمده کفتربازان هستند که اتفاقاً دو نژاد کبوتر را پرورش داده‌اند و سبک متفاوتی دارند. کبوترهای تهرانی پرشی نام دارند و از بیخ‌ و بن با کبوترهای اصفهان و قزوین و مشهد متفاوتند. سینه‌ های پهن و دم‌ های تیز و پنجه ‌های قبراق، شمایل کبوترهای تهرانی است اما وقت بلند شدن است که توفیر اصلی پیدا می ‌شود. کبوترهای پرشی، نردبان آسمان را می‌ گیرند و عمود بالا می ‌روند، آنقدر که خال آسمان می ‌شوند و ساعت‌ ها پر پر زنان پایین می ‌آیند، اما کبوترهای دم‌ پهن شهرستانی راه افق را پیش می‌ گیرند و دسته ‌ای پر می ‌زنند و ساعت‌ ها می ‌روند و می ‌روند و عاقبت راه را پیدا می ‌کنند و به خانه بر می ‌گردند.»

همین ویژگی ‌های ذاتی پرنده، کبوتربازان را مثل فیلسوف ‌های ارسطویی و افلاطونی کرده است و در کار و بارشان تاثیر گذاشته، ‌این است که تغذیه کبوترهای تهرانی با شهرستانی‌ها کاملاً متفاوت و مسابقات هم یک‌ سره طوری دیگری است.

کاپ پرواز

از وقتی دنیای مجازی به دنیای واقعی تنه زده است، سرو کله کفتربازها در اینترنت هم پیدا شده، جست‌ و جوی گوگل شما را می‌ برد به وبلاگ ‌هایی با اسم‌ های بامسما مثل «سیدجواد»، «عشق‌باز»، «کبوتر تهرانی» و از این قبیل که پر است از فوت‌ و فن کفتر بازی، با اسم و شناسنامه و کار آیی هر کفتر و عکس‌ هایی که اهلش می‌ داند کدام کفتر و چه کفتربازی است.

 گزارش مسابقات بزرگ کبوتر پرانی هم قسمت هیجان‌ انگیز این وبلاگ ‌هاست، مسابقات کاملاً جدی و حیثیتی که گاه جوایز باور نکردنی مثل، باغ و ماشین و میلیون ‌ها تومان پول را دارد و اصلاً عده ‌ای گذران زندگی‌شان به همین پر زدن کبوترهاست.

 بابک می‌ گوید کبوتر مربی می‌ خواهد. جوجه که از تخم سر می‌ زند کار مربی شروع می‌ شود، با تغذیه درست و پراندن روی حساب و سر وقت، تا وقتی که آفتاب سایه ندارد و وسط تابستان و زمان کارزار است. برای مسابقه معمولاً کبوترهای با تجربه را انتخاب می‌ کنند که حسابی نمک‌ گیر صاحبخانه و به اصطلاح جلد شده‌ اند و لااقل سه سالی مسابقه داده ‌اند و بنابراین هوش غریزی تجربه اندوخته ‌اند. از یکی دو هفته مانده به مسابقه داورها پرنده‌ های دو حریف را زیر نظر دارند تا مبادا دوپینگ کنند و صاحب ‌شان در آب مولتی‌‌ ویتامین بریزد، اواسط تیرماه وقت مسابقه‌ است و کفتربازها که از مدت‌ ها پیش کرکری خوانده‌ اند و کبوترهای ‌شان را با ارزن و دانه ‌های سبک و مقوی ساخته ‌اند، دسته‌ های کبوتر را پر می‌ دهند.

 کبوتر بازان سبک تهران با کبوتر های‌ پرشی کله ‌سحر شروع می ‌کنند و هم کبوتر هم مهر رقیب را می‌ خورد تا تایید و شناسایی باشد. سر داور مسابقه را شروع می ‌کند و نهایتاً کبوتری که دیرتر بر زمین می‌ نشیند صاحبش را برنده کرده، بابک می‌گوید: «داور همه چیز را می‌ فهمد، خبره است و می‌ داند کبوتر واقعاً هوا بوده یا رفته و این ساعت را جایی نشسته و آمده، کبوتری که ساعت‌ ها می‌ پرد، برعکس کبوتری که تنبلی کرده، له ‌له نمی‌ زند و نوکش را باز و بسته نمی ‌کند، آنقدر بی‌حال است که توان این کارها را ندارد.»

کفتربازی 

در گرمای تیرماه بهترین کبوترها هم بیشتر از ۶، ۷ ساعت نمی‌توانند بپرند. کبوترهای وفادار تا حد جان دادن بال می‌ زنند، معلوم نیست این جنون پرواز دلیلش چیست. بابک با یک جمله حلش می‌ کند: «پریدن در ذات‌شان است.»
او سال گذشته یک تن گندم برده است. این ۳۰۰ و اندی کبوتر هر سال سه تن گندم می‌ خورند. بابک پارسال با ۱۱۰ کبوتر مسابقه داده و سال بعد قصدش این است که با ۳۵۰ کبوتر مسابقه دهد. «سال بعد هر جای آسمان را نگاه کنی کبوتر می ‌بینی.»

شکارچی بهترین کفترباز است

قرقی سر بزنگاه سر می‌ رسد و از میان دسته صدتایی درست بهترین کبوتر را نشانه می‌ رود، این است که می‌ گویند شکارچی بهترین کفترباز است. اما کبوترهای پا به سن گذشته، باتجربه، راه فرار را بلدند، با کش‌ و قوس در پرواز و سقوط و اوج به ‌هنگام و راه بردن به پشت‌ بام امن صاحب.

 بابک می‌ گوید: «کبوتر قسر در رفته را آن سال نباید پر داد، اگر فردایش پردهی قرقی می‌ آید و بر دوش، قرقی می‌ آید و می ‌بردش. قرقی شکارچی کینه‌‌ای است.»

 هر سال چند کبوتر بابک طعمه قرقی می ‌شود و او معتقد است این سهمی است که باید بدهد برای رهایی باقی پرنده‌ها. کبوترها اگر از دست قرقی خلاص شوند و آنفولانزای مرغی نگیرند و اتفاقی نيفتد ۳۰ سال عمر می ‌کنند، اما چه فایده که زیبایی ‌شان هر چه سن بالا می ‌رود غروب می‌ کنند.

هستند کفتربازهایی که کبوترهای پا به سن گذاشته را کباب می ‌کنند. اما بابک که به این پرنده‌ها دل بسته فکر این گناه را نکرده و حاضر نیست دست به خون کبوتری آلوده کند.

دیگر سقفی نمانده

شهرهای برج‌ نشین و حساب و کتاب‌ های بی ‌رحم زندگی و دود و دم خیابان ‌ها، نسل کبوتر و کفترباز را برانداخته، دیگر از آن سقف ‌های گنبدی و پشه ‌بندها و سله ‌های جا خوش کرده بر پشت بام ‌ها، آن ‌طور که «علی حاتمی» در طوقی تصویرش کرده خبری نیست. کبوتربازها به خاطره پیوسته‌ اند و آن ها که مانده‌اند سر از کوه و دشت در آورده‌ اند. مثل بابک که باغی دارد و کارگاه قطعه‌ سازی و ۳۷۰ کبوتر، عصر شده و کبوترها آب و دان ‌شان را خورده‌اند، بابک در آشیانه را باز می ‌کند، کبوترها آرام و باوقار، قو می ‌کشند و می ‌روند به لانه، آن ها توافق کرده‌ اند که آزادند به شرطی که در پر گرفتن و به اوج رفتن، گاهی نگاهی به زمین کنند و یادی از صاحب‌ شان که از آن بالا یک نقطه کوچک سیاه است.